تبليغاتX
اتاقی که لزوما مرکز جهان نیست
 
اتاقی که لزوما مرکز جهان نیست
 
 
ادبی
 
دست من در خواب بريده ي سنگ ها نه زن شد ، نه زد ! زن هايي كه

زيرا زير جنوب سايه ها شدم .  بچه هاي نامريي شان در جاي جاي

جهان چنان سرگرمند كه پدر را صدا نمي زنند.   تاسيساتي عظيم از

شمس تا ... نيچه ي دوست ، در كارند.   و دائما جا به جا مي شوند با

جايي كه نيست.    من فقط در صلاحيت واژه هايش هستم .  كه دست من

 گاهي درختي ست كه ميوه هايش پرنده گانند و شاخه هايش جاده ها و

برگ هايش شهرها ... و بهار خوابش خدايان نامريي را به رقص مي

آورد.   وزش رقص را دست بكش برقص ! و مرا با مغناطيس جايي كه

 تا عزرائيل تير مي كشد بُر نزن.   همين حالا با چند آدم مريخي ،

ونوسي وكلي جاده و كهكشان در كار سرودن شعري مشتركم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط محمد حسن مرتجا  | 
 
  بالا