|
اتاقی که لزوما مرکز جهان نیست
|
||
|
ادبی |
در طنین سایه های تو در تو بر ضبط ریشه ها
درختی که وکالت مرا در این خیابان پذیرفته بود
شهرداری قطع کرده است
دارم به اندازه ی برگ ها و سر هایی که نیست گوش می دهم :
دیگر نه کبریت های نم کشیده ی غروب
و نه برف که فقط می اید و می نشیند بر صندلی دادگاه
و نه اجماع میوه ها بر یقه ی آسمان
و دیگر نه . . . نه . . .
باید . . . شاید با دوستی خوابم با دریا اعتماد کنم
که در هم تداخل می کنند
و تداخل انها بدجوری از کنترل من خارج . ..
و بیداری ، بیداری که به پا می شود
میان آمد و شد خواب و دریا ناخدایی است
که لنج به طوفان داده
و نامه نوشته . . . نامه ی ناخدا به خدا !
باید بلند شوم
و بلند شوم را سه بار مثل شیب از شبیه از خود بگذرانم
مثل آهوی ناگهان از خورشید
مثل باران از خط استوا
اینجا ماجرا اینگونه اغاز شد
جاهایی کوچک با جاهایی بزرگ در تاریکی چیزی رد و بدل می کردند
دنبالشان کردم . . . گریختند با واژه های بسیار
تنها واژه ی باران ماند
باران به چه درد می خورد
با باران می شود به متن های کهن زد
یا به متن های جدید
حال باران در متن حال هیچ تضمینی ندارد . . . دارد ؟ !
و محاکمه ادامه می یابد
از خیابانی به خیابان دیگر
و از کوچه ای به کوچه دیگر
محاکمه ادامه میابد
با هر چه در دیدرس مان می نشیند
مثل حلای این برج که بال بال می زند
و عکس خود را در دریا نوک می زند
مثل دخترانی که در این غروب شکل قو یی شده اند
و می روند جایی تنها بمیرند
و دفاعیه نامه جای هرچه خالی ! مثل این درخت :
نامه ی ناخدا به خدا
|
|